X
تبلیغات
آمده ام که سر کنم...

آمده ام که سر کنم...

 

اگر سرابی را دیدی تظاهر کن سیراب هستی

نگذار به دروغش افتخار کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1391ساعت 19:44  توسط السی  | 

درد های من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به "رشته ی سخن" درآورم

نعره نیستند

تا ز "نای جان" برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1391ساعت 21:0  توسط السی  | 

مردم همه

تو را به خدا 

سوگند می دهند

اما برای من  

تو آن همیشه ای 

که خدا را به تو سوگند می دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1391ساعت 21:32  توسط السی  | 

آرزو

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در"تو"

خلاصه کردم:

ای کاش میشد

یک بار

تنها همین یک بار

تکرار میشدی!

تکرار...   

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1391ساعت 11:52  توسط السی  | 

قیصر امین پور-آینه های ناگهان

چشم های من

این جزیره ها که در که در تصرف غم است

این جزیره ها که از چهارسو محاصره است

در هوای گریه هایی نم نم است

گرچه گریه های گاه گاه من

آب میدهد درخت درد را

برق آه بی گناه من

ذوب میکند

سد صخره های سخت درد را

فکر می کنم عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح میکند پایتخت درد را

.

.

.

.

.

 

تمامی جنگل

          بر جنازه ی خورشید

                            نماز میخواند

ولی ز خیل درختان

-به رغم باور باد-

در این نماز جماعت

یکی به سجده نخواهد نهاد

                            سر بر خاک!

.

.

.

.

.

 

رفتار من عادیست

اما نمیدانم چرا

این روزها

از دوستان وآشنایان

هرکس مرا میبیند

از دور میگوید

این روزها انگار

حال وهوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس میکنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روز های پیش قدری بیشتر

این روز ها را دوست دارم...

.

.

.

.

.

وقتی جهان

             از ریشه ی جهنم

وآدم

      از عدم

و سعی

       از ریشه های یاءس می آید

 

وقتی که یک تفاوت ساده

                    در حرف

کفتار را

       به کفتر

              تبدیل میکند

 

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

 

                 مثل نان

                        دل بست

 

نان را

     از هر طرف بخوانی

                       نان است!         

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 9:59  توسط السی  | 

سکــــــــــــوت عجب فریاد رســایی است،

آنجا که حنجره ای برای فریـــاد نمی ماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت 11:46  توسط السی  | 

نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام!

یک صــــحــــــــــــرا گذشتـه است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1391ساعت 10:35  توسط السی  | 

سهراب

 

باید امشب بروم من

که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1391ساعت 19:39  توسط السی  | 

سید مهدی موسوی

سبزه ها را گره زدم به غمت

غم از صبر بیشتر شده ام

سال تحویل زندگی ات به هیچ

سیزده های دربه در شده ام

سفره ای از سکوت می چینم

خسته از انتظار ودوری ها

سالهایی که آتشم زده اند

وسط چهارشنبه سوری ها

بچه بودم و غیر عیدی و عشق

بچه ها از جهان چه داشتند

در گوشم فرشته ها  گفتند

لای قران تو را گذاشته اند

خواستی مثل ابرها باشی

خواستم مثل رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم

سیزده روز گریه ام کردی

ماه من بود و عشق دیوانه

تا که یک دفعه آفتاب آمد

ماهی قرمزی که قلبم بود

مرد و آرام روی آب آمد

پشت اشک و چراغ قرمزها

ایستادم!دوباره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

(وان یکاد)ی که خواندم وخواندی

وسط قصه ی درازی ها!!

باختم مثل بچه ای مغرور

توی جدی ترین بازی ها!

سبزه ها را گره زدم اما

با کدام آرزوها؟کدام دلیل

مثل من ذره ذره می میرند

همه ی سالهای بی تحویل

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1391ساعت 11:58  توسط السی  | 

فاطمه اختصاری

به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکـن

کنار کوچکی من بایست!... فکر بکـن

به روز منتظری توی دست آیـــــنده

به باز کردن یک نامه ی پر از خنده

به چندتا لگوی زرد و خانه سازیـها

به هی قدم خوردن توی شهربازیـــها

به فیلم دیدن در صحنه ی هماغوشــی

به اینکه صبح کنارم لباس می پوشـی

به یک تنفس کشداااار در اتاقـی که...

به حرفهای نگفته از اتفـــاقـی که...

به راهت افتادم از بلندی شبـــهام

مدام دل دل یک بوسه گوشه ی لبـهام...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1391ساعت 14:5  توسط السی  | 

تمام شعرم تقدیم آنكه باران شد


كسی كه فاتح تنهاترین خیابان شد


زمین سگش به بهشت خدا،شرف دارد!


اگر كه عشق دلیل سقوط انسان شد


دوید و باز دوید و دوید تا برسد


به زن رسید و خود مرد خطّ پایان شد


زنی به چشم پر از انتظار من زل زد

 

و از قیافه ی غمگین خود هراسان شد


و مرد قصّه همین كه نشست و گریه نمود


ازاینكه مردشده تاتورا... پشیمان شد


و زن كه تا ابدالدّهر بچّه می زا یید


و مرد كه وسط سفره تكّه ای نان شد

 

و مرد رفت به دنبال آنچه زن نامید


و زن در آخر یك شعر تیرباران شد

 

روزت مبارک مادرم،

 

روزت مبارک با تمام دردهای زمین که مال توست.

روزت مبارک باتمام دردهایی که مال زنان سرزمین من است

روزم مبارک با تمام دردهایی که سهم من می شوند.

روزم مبارک که شاید روزی مبارک برایم بیاید بدون درد...

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 12:38  توسط السی  | 

 

زمان روی لحظه ی غمگین رفتنت متوقف شد

ساعت ۵ ماند

ساعت ۵ می ماند

من هنوز در همان لحظه ایستاده ام

رو به رفتنت

رو به راه بی رحم عبور

آرام می روی و آرام ذوب می شوم

رو به رفتنت ایستاده ام

با اشک های تلخ و غم انگیزی که روی صورتم سیل به راه انداخته اند

آرام آرام دور می شوی

آرام آرام محو می شوم

چقدر برای لحظه ای که رفته ای شعر سروده ام

چقدر دفترم میان شعر های غمزده غرق است

هنوز اما رو به رفتنت

در همان ساعت ۵

رو به همان اندوه تلخ تنها ایستاده ام...

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 18:35  توسط السی  | 

 
 
حرفی برای گفتن ندارم،
 
حرفی برای نوشتن نیست!
 
همه ی خاطره هـا از ذهن خسته ام کوچ کرده اند
 
و خطوط دفترم از این سـیاه مشـق های زندگی به تنگ آمده اند
 
پس تراش می کـنم مدادم را
 
و پاک می کنم
 
و دور می ریزم
 
اما... 
 
گاهی یادم میرود
 
ورق پاره های دلم مچاله اند!
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 12:49  توسط السی  | 

 

 

فــــــــــــــردا که بروی نمیدانم

دلتنگ خواهم بود

یا دلسرد...

برایم خاطره های زیبا بساز

خاطره ها در ذهن می ماند

فـــــــــــــــــردا

به یاد خاطره ها خواهم افتاد

آنگاه می ترسم از رفتنت خوشحال باشم

می ترسم

وقتی نباشی راحت ترزندگی کنم

وآن زمان چقدر از آرزوهایم دور خواهم بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 13:49  توسط السی  | 

نپرسیدی

 

تو هم نپرسیدی

از آشفتگی ام تو هم نپرسیدی

تو که تمام دغدغه ام بودی

نپرسیدی...

از دغدغه هایم نپرسیدی

غوغا و آشوب را نمی توانستم وصف کنم

اما می توانستم بگویم ســــــــــــــردرد دارم

می توانستم بگویم به دلـــــداریـــت نیاز دارم

می توانستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 10:50  توسط السی  | 

نگاه

 

دیگر مرا نگاه نکن!

دیگر مرا نگاه نکن!

چشمهایت مرا عــــــــــــــــاشـــــــــــق میکنند...

چشمهایت دوباره مرا شـــــــــــــــاعــــــــــــر میکنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 22:33  توسط السی  | 

پرنده ی کوچولو نه پرنده بود! نه کوچولو!

نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سر نوشت درختان باغمان تبراست

به کودکانه ترین خوابهای توی تنت

به عشق بازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی وزدم به حس جنون

به بچه ای که توام در میان جای خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن توروی تخت یک نفره

به خوردن دمپایی بر آخرین حشره

به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام

به دستهای تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن یک مرد آنور گوشی

به شعر خواندن تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تودر خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده به مبل خالی من

به لذت رویایت که بر تن کفی ام

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط شعر هایی از سعدی

به شعر خواندن تو پیش آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من همین شاعر تمام شده

قسم به این شب واین شعرهای خط خطی ام

دوباره برمیگردم به به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزه ام در گوشت

دوباره برمیگردم به امن آغوشت

به آخرین رویامان به قبل کابوسم

دوباره برمیگردم به آخرین بوسه

دوبار بر میگردم به آخرین بوسه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 13:43  توسط السی  | 

شعر از سیاوش مطهری

من از این سنگ شدن میترسم

من از این با سنگ همرنگ شدن

میترسم

من به مردی می مانم

دراطاق طبقه ی هفتم یک خانه ی در کام حریق

پنجره هست ولی جـــــــــرات پرتابم نیست

و در این آتشگاه

خــــــــــبر از خــــــــوابم نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 12:31  توسط السی  | 

 

آموختم...

 که خدا عشق است و عشق تنها خداست

آموختم که وقتی ناامید می شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار می کشد 

تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم

آموختم اگر تا امروز به آنچه خواستم نرسیدم خدا بهترش را برایم در نظر گرفته

آموختم زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 0:9  توسط السی  | 

از نامه ی ماری هاسکل

 

تو هر که باشی

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم توکسی باشی

که من می خواهم باشی

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده ی تو را پیش بینی کنم

من فقط میخواهم تو راکشف کنم

تو مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 23:43  توسط السی  |